تبلیغات
خانه ی من - تموم شد
خانه ی من
یه مدت نیستم دلم براتون تنگ می شه
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 21 تیر 1388 توسط آلیس | نظرات ()

چند شب پیش یه دعوای توپ زدم  هر چی تو دلم بود خالی كردم احساس می كنم راحت شدم احساس می كنم دیگه هیچی تو دلم نیست دیگه هیچ حسی نسبت به نامزدم ندارم دیگه نه ازش بدم میاد نه بهش علاقه دارم می دونم دیگه برای من هیچ معنی نداره می دونم پا گذاشتم رو تموم سختی های این سه سال نمی خواستم اینجوری بشه ولی شد ناراحت نیستم خوشحالم كه همه چی تموم شد خوشحالم كه تونستم حرف دلمو بزنم حسی كه نسبت به اون داشتم حسی كه نسبت به همشون داشتم به وقتی یادم میاد چه قول و قرارایی بهم می داد وقتی یادم میاد چه آرزوهایی داشتم چه دلخوشی هایی

یك روز یكی اومد به من گفت می خوام برای همیشه باهم دوست بشیم یك روز توی كافی نت نشسته بودم و داشتم باهاش چت می كردم اون روز ازم قول یه دوستی صمیمی و پایدارو گرفت ازم قول گرفت تا آخر عمر با هم باشیم یك روز بهم گفت سختی هامون تموم می شه تا من برم سربازی و بیام همه چی تموم میشه اون روز من عاشق نبودم اون هم نبود اون فقط یه پسر بچه 19 ساله بود كه فكر می كرد عاشق شده او فقط فكر میكرد دوستم داشت ولی این نبود تموم عشق اون از اون روز سه سال می گذره سه سال با تموم بدی هاش و یكم خوبی كه شاید داشت گذشت دلم خوش بود بره سربازی و بیاد درست میشه پا گذاشتم رو تموم خواسته هام رو تموم احساسم و دلمو به قولایی كه بهم داده بود خوش كردم اما الان تازه رسیدم سر جام همونجایی كه این بازی رو شروع كردیم من همونجا نشستم و دارم فكر می كنم به اشتباهاتی كه سه سال پیش انجام دادم به قولهایی كه بهش دادم به قولهایی كه بهم داد اون روزا می گفت بزار من برم سربازی و بیام ببین برات چكار ها كه نمیكنم یادمه اونموقع ما درآمدی نداشتیم كسی نمی پرسید شما چجوری خرج می كنین پول از كجا میارین اینا برام مهم نبود برام مهم نبود اگه چیزی نداشتیم اگه چیزی نمی خریدم اگه پول تو جیبیمو جمع می كردم و به اسم اون برای خودم چیزی می خریدم  مهم نبود وقتی می خواستیم بریم جایی با جیب خالی می رفتیم و كلی سعی می كردیم بهمون خوش بگذره منی كه هیچوقت طعم بی پولی رو نچشیده بودم ولی دلمون خوش بود مثل بچه ها فكر می كردیم مثل بچه ها خوش بودیم یه سال همینجوری گذشت تا من یه كار پیدا كردم رفتم اونجا و شروع به كار كردم من اهل كار كردن نبودم خوشم نمیومد صبح زود بیدار بشم برم سر كار دوست نداشتم آقابالاسر داشته باشم ولی رفتم رفتم چون پولشو لازم داشتم تا اینكه با وام ازدواج یه مغازه جور كردیم چند تیكه وسیله ریختیم توش و یه مغازه شد واسه نامزدم وام گرفتم و پولشو دادم به اون برامون از طرف ازدواج دانشجویی سكه تمام دادن با سكه های كادویی عقدم دادم واسه مغازه دلم خوش بود داریم به یه جایی می رسیم  این روزها گذشت و بعد از یك سال اون رفت سربازی رفت سربازی و تموم دلخوشی من به این بود كه تو سرمای زمستون یه وقت سرما نخوره شبا از گریه خوابم نمی برد روزا در حسرت یه تلفن می نشستم تا بلكه بتونم باهاش تماس بگیرم بعد از تموم شدن قرار داد کارم مجبور شدم مغازه رو خودم بچرخونم کاری ندارم چجوری کاری ندارم به چه سختی ولی چرخوندمش نذاشتم مغازمون بسته بمونه نزاشتم منت داداشاشو بکشه سربازیش هم تموم شد یادمه قبل اینكه تموم بشه بهم گفت دیگه سختی هامون تموم شده دیگه من بیام همه چی تموم میشه اون روز معنیشو نفهمیدم ولی الان دارم می فهمم آره تازه یادش اومده بزرگ شده تازه فهمیده سه سال پیش خیلی بچه بوده خیلی سرش كلاه رفته هیچی از زندگیش نفهمیده حالا فهمیده می تونسته با دوستاش كلی حال كنه كلی بگه بخنده بدون غم زندگی بدون اینكه بدونه یكی منتظر این روز بوده یكی آرزوش این بوده كه این روزو ببینه نمیدونم نمیدونم چرا ولی حالا یادش اومده بزرگ شده و چه اشتباهی تو بچگی كرده دو ماه سربازیش تموم شده قرار بود وقتی سربازیش تموم میشه كلید خونه رو هم باباش بهش بده ولی حالا بعد این همه وقت اومدن میگن هیچی نداریم حالا بعد دو ماه می گه من تازه از سربازی اومدم انگار كن اون سه سال اصلا نبوده از نو شروع كنیم یعنی چی واقعا یعنی این سه سال سختیو فاكتور بگیرم انگار كنم تازه عقد كردم انگار كنم 3 سال تموم سختی هام هیچی بوده انگار كنم تو این سه سال كه خونوادش یه سر هم به من نزدن ببینن من مرده ام من زنده ام همه رو فراموش كنم یعنی مگه میشه می دونم شاید این حرفا رو بخونه می دونم شاید شانسی وبلاگمو باز كنه و اینا رو ببینه ولی مهم نیست من كه دیگه همه چیمو باختم اینم رو اونا بزار بخونه بفهمه چی با من كرده بزار بفهمه كجای دنیا وایستاده من این من بودم كه تا الان این عشقو سرپا نگه داشتم ولی دیگه نای ادامه دادنو ندارم دیگه خسته ام خسته دلم می خواد یكم استراحت كنم یكم به خودم بیام ببینم كجام ببینم چرا اینجوری شد من شكستو قبول كردم می خوام ازین به بعد خودم باشم از نامردای این دنیا بدم میاد دیگه دوست ندارم از امید بنویسم از جهازی كه می خریدم بنویسم دیگه دلم نمیخواد بنویسم این آخرین آپی بود كه گذاشتم تو این وبلاگ این وبلاگ برای من دیگه ارزشی نداره بعد از چند روز كلا حذفش می كنم تو فكرم یه وبلاگ دیگه بزنم دور از همه كس می خوام روزانه هامو بنویسم توش می خوام بنویسم روزای بدون اون چجوریه می خوام ببینم می تونم خودمو سرپا نگه دارم خودمو بكشم بالا ازین مرداب ازین مردابی كه اون برام ساخت می خوام ببینم بدون اون روزا  چه رنگیه برام

خبرتون می كنم به زودی منتظرم باشین با یه آدرس جدید

از همتون ممنونم دوستای خوبم كه هوامو داشتین ولی دیگه فایده نداره

 



درباره وبلاگ

من و نامزدم از سال 1385 عقد کرده ایم و تا اکنون درگیر ساخت منزل و تهیه جهیزیه بوده ایم حال تصمیم گرفتیم هم برای بهتر چیده شدن منزلمان و هم برای کمک به دیگر زوجان با راهنمایی شما عزیزان منزلی زیبا بچینیم

پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
جستجو
آخرین مطالب
آرشیو
موضوعات
نویسندگان
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :