تبلیغات
خانه ی من - عروس آنفولانزا گرفته + خیلی خسته و شرمنده
خانه ی من
یه مدت نیستم دلم براتون تنگ می شه
نوشته شده در تاریخ شنبه 16 آبان 1388 توسط آلیس | نظرات ()

سلام دوستای گلم وای دلم چقدر تنگ شده بود واستون میدونم خیلی دیر اومدم ولی ببخشید

اول از همه از همه ی دوستای گلم كه تبریك گفتن و برام آرزوی خوشبختی كردن واقعا ممنون اینو از ته دل می گم واقعا دوستون دارم دوم اینكه دیر اومدم دلیل این بود كه حالم خوب نبود راستش خیلی دوهفته قبل از عروسی همه چیز یه دفعه ای شد و من دنبال كارها تنها می رفتم وای نگو چقدر روزای سختی بود تازه تا اومدم یكم استراحت كنم بعد از عروسی رو می گم كه ای وای این انفولا نزا نمیدونم چی منو هم گرفت و چشمتون روز بد نبینه كه دكتر و آمپول و سرم و دیگه تا دیروز كه یكم بهتر شدم و امروز اومدم می بینم وای چه خبره من چقدر بچه ها رو یادم رفته بوده براشون رمز بزارم و الان دقیقا 10 دقیقه هست كه هی دارم برا بچه ها رمز می زارم نمی دونم امروز وقت میشه از اتفاقات بگم یا نه ولی خوب اگه نشد هم در اولین فرصت حتما براتون می نویسم چه خبرا بود

راستی از بچه هایی كه بهشون رمز ندادم واقعا عذر می خوام نه اینكه نخوام بدم نمی دونم چرا وبلاگاشون قسمت نظر دهی رو باز نمی كرد بازم فردا دوباره براشون رمزو می دم

حالا ماجرا های قبل از عروسی

1/8/88

ساعت 4  شروع كردیم به اساس كشی و كل جهازو بردیم خونه و تا شب فقط از مهمونا ( اینجا رسم داریم جهاز عروس كه میخوان ببرن چند نفر از بزرگا میان و بزن برقص و پذیرایی و این چیزا )پذیرایی می كردیم  و نشد كه وسایلو بچینیم 

2/8/88

ساعت 7 صبح با خواهر شوهری كوچیكه و مامان و یكی از زنداداش هام رفتیم خونه و اول دوباره كلا خونه رو تمیز كاری كردیم و بعدش موكت كشی و فرشها رو پهن كردیم و جالب بود كه برای پذیرایی موكت نخریده بودن هنوز و كلا پذیرایی رو دست نزدیم و بالاجبار نیمه كاره خونه رو رها كردیم عصرش دوباره با خواهر شوهری رفتیم وچون هنوز موكت نرسیده بود  اتاق خوابو چیدیم و وسایل هر اتاق رو بردیم تو اتاق خودش و تقریبا اتاق خواب تموم شد

3/8/88

صبحش با مامان رفتیم و آشپزخونه رو چیدیم و تا ظهر فقط درگیر آشپزخونه بودیم و عصرش هم رفتم برا لباس  و میز شام تا بیعانه بدم  شب هم تا 12 با خواهر شوهری كوچیكه تو خونه مشغول بودیم كه البته ساعت 10 شب موكت ها رسید و دیگه شروع كردیم خودمون برش دادیم موكت ها رو و دیگه حسابی خسته شدیم

4/8/88

صبح با زندایی نامزدم یكم پذیرایی رو چیدیم و دیگه كم كم شروع كردیم به چیدمان وسایل ریز هر قسمت كه این باز یه مقوله جدا بود عصرش هم رفتم واسه آرایشگاه اكی كردم و درگیر خرید خرده چیزایی كه جا مونده بود از قبیل سطل برنج و قند و جارو و طی و اینجور چیزا

فعلا دیگه وقت ندارم ببخشید تند تند نوشتم باز سر فرصت دقیقا اتفاقاتی كه این بین افتاده رو براتون تعریف می كنم خوب دیگه فعلا بابای

 



درباره وبلاگ

من و نامزدم از سال 1385 عقد کرده ایم و تا اکنون درگیر ساخت منزل و تهیه جهیزیه بوده ایم حال تصمیم گرفتیم هم برای بهتر چیده شدن منزلمان و هم برای کمک به دیگر زوجان با راهنمایی شما عزیزان منزلی زیبا بچینیم

پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
جستجو
آخرین مطالب
آرشیو
موضوعات
نویسندگان
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :