تبلیغات
خانه ی من - بالاخره اومدم
خانه ی من
یه مدت نیستم دلم براتون تنگ می شه
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 9 دی 1388 توسط آلیس | نظرات ()

سلام به دوستای خوب و نازنینم وای كه چقدر دلم براتون تنگ شده خدا میدونه این چند وقت چقدر یادتون كردم بالاخره تلسم شكت و من موفق شدم یه لب تاپ بخرم البته یه مقدار پول خودم داشتم دو تا النگو هم فروختم و یكمی هم آقایی كمك كرد امروز اومدم تا یكم از خاطرات خونه داری بگم تا جبران غیبتم بشه

تو این دو ماه كه از عروسیم میگذره خیلی مهمون داشتیم هر شب و روز یكی میومد خونمون وای دیگه بس كه كادوهای جوورواجور دیدم دیگه حالم بد شده مهمون شام و ناهار هم داشتیم یه بار خونواده پدرشوهری اومدن یه بار خونواده بابام اینا كه قربونشون برم خیلی دوستشون دارم و چند باری هم مهمونهامون كه از راه دور اومده بودن دیگه شام بزور نیگهشون داشتیم از آشپزیم بگم تاحالا غذا نسوزوندم و فكر می كنم تاحالا غذایی نبوده كه دلخواه آقایی نباشه كه البته این كه غذاهام خوب در میاد رو مدیون مامانمم چون قبلا همه چیزو ازش یاد گرفته بودم و به فیض وجود بعضی دوستای گلم كه تو وبلاگاشون دستور آشپزی میزارن ولی بخوام اولین مهمونی رسمی كه تعدادشون زیاد بود رو تعریف كنم مربوط میشه به چند روز پیش كه  خونواده دایی شوهرم و دومادشون رو دعوت كرده بودیم و با خونواده پدرشوهری 20 نفری می شدن منم از دو روز قبل تدارك همه چیزو داده بودم و سفره ای انداختم كه تا آخر عمرشون یادشون بمونه البته نه از روی ناراحتی نه آخه این دایی و زندایی همسری خیلی خونواده خوبین و تو عروسی من واقعا خدمت كردن آهان حالا بگم چی گذاشتم سر سفره   قیمه بادمجون – قورمه سبزی – ماهی شكم پر – باقالی پلو – رولت گوشت – سوپ  - سالاد ذرت – سالاد فصل – سالاد شیرازی چند مدل ترشی و ماست – دسر ماست ژله ای

خلاصه ناهار خیلی خوبی بود همه هی تعریف می كردن از غذام البته اینو بگم برای 20 نفر برنج درست كردن كار ساده ای نیست و من چون نمیخواستم یه وقتی برنجم بد بشه و به مادرشوهری هم یه كاری داده باشم گفتم تو حیاط برام برنجو درست كنه و خودم از شب قبلش مشغول درست كردن خورشت ها بودم ماهی و رولت گوشت و سوپ رو روز بعد درست كردم خلاصه كلی از دستپختم تعریف كردن و منم خوشحال داشتم ذوق می كردم ولی خودمونیم ها خیلی سخته مهمون داری دیگه رمق نمیمونه برات من كه تا دو روز هی دور و برم رو جمع می كردم و از پادرد شبا خوابم نمیبرد بگذریم چند روز دیگه خواهر شوهری بعد از گذشت 2 ماه از ازدواجمون تشریف میارن و 10 روزی هستن نمیدونم چی جلوش بزارم یه غذای جدید می خوام دوست ندارم تكراری درست كنم یه چیزی كه روش كم بشه و همین اولی دیگه گربه رو كشته باشم  راهنمایی لطفا

خوب دیگه خیلی حرف زدم امروز برم دیگه سر به وبلاگتون بزنم ببینم چه خبره فعلا با بای 



درباره وبلاگ

من و نامزدم از سال 1385 عقد کرده ایم و تا اکنون درگیر ساخت منزل و تهیه جهیزیه بوده ایم حال تصمیم گرفتیم هم برای بهتر چیده شدن منزلمان و هم برای کمک به دیگر زوجان با راهنمایی شما عزیزان منزلی زیبا بچینیم

پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
جستجو
آخرین مطالب
آرشیو
موضوعات
نویسندگان
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :