تبلیغات
خانه ی من - عروسی
خانه ی من
یه مدت نیستم دلم براتون تنگ می شه
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 29 دی 1388 توسط آلیس | نظرات ()

امروز اومدم از عروسیم بگم تا بتونم عقب مونده هامو جبران كنم و برسم به روزمرگی هام احتمالا برای روزمرگیهام یه وبلاگ دیگه میزنم چون آقایی این وبلاگو بلده نمی خوام درد و دلامو بشنوه دوست دارم برای خودم بمونه ولی هنوز مطمئن نیستم

 

8/8/88  از آرایشگاه كه تموم شدم همسری اومد دنبالم اونم رفته بود حسابی به خودش صفا داده بود وای باورم نمیشد خیلی خوشكل شده بود اغراق نمیكنم حتی از منم بهتر بود ماشینو هم گل زده بود خیلی ساده البته خودم ساده می خواستم یه سبد كوچیك جلو و یه سبد كوچیك پشت ماشین همین با گلای زرد و سفید ماشین 405 بود نمیخواستیم به كسی رو بندازیم گفتیم ماشین از خودمون باشه بهتره  همینیه كه هست یه 405 یشمی با گلهای سفید و زرد همین

بعد از آرایشگاه رفتیم آتلیه و عكس انداختیم خیلی خوشحال نبودم یه جوری افسرده نمی دونم حس جالبی نداشتم اصلا راضی نبودم ازینكه مهمونا از 500 نفر شدن 200 نفر خیلی سختم بود اینكه پول آرایشگاهو پول آتلیه و لباسو مامانم داده بود خیلی سختم بود اینكه حتی یه تشكر نكردن واسه جهاز دردم گرفته بود اینكه به روی خودشون نیاوردن هیچی برای پسرشون ندادن هیچ كاری براش نكردن و روز عروسی پسرشون به خودشون بیشتر از عروس رسیده بودن بهترین آرایشگاه  رفته بودن آره واقعا حس بدی داشتم

ساعت 7:30 رسیدیم تالار و نرسیده كلی با همسری رقصیدیم و شاباش جمع كردیم همسری رفت و من موندم مهمونایی كه نصفه و نیمه دعوت شده بودن و گله میكردن ازم كه چرا ؟؟؟ رو دعوت نكردی مادرشوهی از همه مهمونا مهمون تر بود بالابالا نشسته بود و فقط نیگاه می كرد دلم برای خودم سوخت دلم برای مامانم سوخت چقدر این دو هفته سخت گذشت مجلس خیلی زود تموم شد باورتون نمیشه ساعت 9 مجلس تموم بود یعنی پدرشوهری اینو خواست یه دفعه گفتن پدر عروس داره میاد باهاش خداحافظی كنه دل تو دلم نبود انگار اشكام خشك شده بود این چند روز خیلی گریه كرده بودم دیگه واقعا گریم نمی گرفت با بابا و داداشام و مامان و مادربزرگ و خاله ها رقصیدیم بعدش دست به دستمون دادن دیگه به زور چند قطره اشكم در اومد ولی تو خودم بودم هیچی نمی فهمیدم عروسكشونمون خوب بود مسیر خونه با سالن خیلی زیاد بود ولی بازم برام بی معنی بود همه بوق می زدن من فقط تو فكر بودم رسیدیم خونه و دوباره عكس گرفتیم و بزن برقص آخر شب با پدرشوهری و مادرشوهری عكس انداختیم ولی تو عكسا خیلی تابلو دلم گرفته بود دوستشون نداشتم هیچی همون شب نفرینشون كردم همون شب از خدا خواستم همه ی این بلاها رو به سرشون بیاره دلم به همسری خوش بود مهمونا كه رفتن تازه یادم اومد ناهار نخورده بودم شام نخورده بودم خیلی گشنم شده بود یه كنسرو لوبیا گرم كردم با آقایی خوردم تازه یادم افتاد امشب باید بهترین شبم باشه دوباره دی وی دی رو روشن كردم خلوت كردیم دوربین رو روشن كردیم و همسری ازم فیلم می گرفت منم می رقصیدم دوربینو رو اپن جا دادیم و دو نفری رقصیدیم بهترین قسمت عروسیم همونجا بود بهترین خاطره رقص دونفریمون بود تنهای تنها فقط خودمون دیگه تو دلم چیزی نبود هیچی فقط دلم میخواست صبح نشه ...

 

فردای روز عروسی تا ظهر خواب بودم ظهر دو پرس از غذای عروسی برامون آوردن همسری لباس عروسو برد داد ظهر با حالت كسل براش غذا رو گرم كردم بازم خوابم میومد میزو جمع نكردم خوابیدم همسری میزو جمع كرده بود و من تا شب خواب بودم و شب تا صبح بازم خواب  اولین صبحونه زندگی مشتركمونو روز دوم درست كردم  خیلی چسبید  یكی دوروز كمبود خواب عجیبی داشتم بعد از 2 هفته بالاخره خواب اومده بود سراغم منم میخوابیدم ...

 

پ ن1 : خواهر شوهری اومد و رفت براش یونانی پلو و شاندیزی درست كردم

پ ن 2: سرماخوردگی همسری خوب شد

پ ن 3 : میخوام كادویی های بدرد نخور رو ببرم عوض كنم نمیدونم چی بجاش بگیرم

پ ن 4 : دلم شكلك می خواد

 



درباره وبلاگ

من و نامزدم از سال 1385 عقد کرده ایم و تا اکنون درگیر ساخت منزل و تهیه جهیزیه بوده ایم حال تصمیم گرفتیم هم برای بهتر چیده شدن منزلمان و هم برای کمک به دیگر زوجان با راهنمایی شما عزیزان منزلی زیبا بچینیم

پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
جستجو
آخرین مطالب
آرشیو
موضوعات
نویسندگان
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :